۱۸ تير ۱۴۰۵ - ۱۴:۳۱
کد خبر: ۸۲۰۱۴۲
پویش ملی «۱۰۰۱ روایت»؛

روایت‌هایی از بیعت، وداع و استمرار ولایت

روایت‌هایی از بیعت، وداع و استمرار ولایت
همزمان با برگزاری پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» به همت خبرگزاری رسا و شبکه نویسندگان انقلاب اسلامی، آثار متعددی از نویسندگان و اهالی قلم با محوریت ثبت مشاهدات عینی و روایت‌های مستند از بدرقه رهبر شهید و تجدید بیعت با رهبر جدید انقلاب اسلامی به دبیرخانه این پویش ارسال شده است.

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، همزمان با برگزاری پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» به همت خبرگزاری رسا و شبکه نویسندگان انقلاب اسلامی، آثار متعددی از نویسندگان و اهالی قلم با محوریت ثبت مشاهدات عینی و روایت‌های مستند از بدرقه رهبر شهید و تجدید بیعت با رهبر جدید انقلاب اسلامی به دبیرخانه این پویش ارسال شده است.

روایت‌گر بیعت

چون آن پیشوای شهید، آیت‌الله العظمی امام سید علی خامنه‌ای، آهنگ سرای معشوق کرد و از دیار فانی روی برتافت، زمین از هیبت آن واقعه بلرزید و سپهر کبود، جامهٔ اندوه دربر کشید. خلایق از هر کران و بوم، چون سیلابی خروشان، به بدرقهٔ او شتافتند؛ دیده‌ها غرق اشک، دل‌ها آکنده از اندوه، و سینه‌ها نهان‌خانه امیدی خاموش بود.

چنان‌که از دل شب دیجور، سپیده‌دم سر برمی‌آورد، از میان ابهام کاروانی از فروغ و بشارت پدیدار گشت. مردمان دریافتند که ولایت را انجامی نیست، که آن را استمراری است که نسل به نسل و عهد به عهد روان می‌شود. خردمندان گفتند که هر جماعتی را بی‌رهبر دانا، سامان نماند؛ چه، پیکری که از سر جدا گردد، نه توان حرکت دارد و نه امید بقا. و هرگاه زمام کار به دست صاحب حکمت باشد، رشتهٔ همبستگی استوار گردد، نیروی پایداری افزون شود و نهال شکوفایی در بوستان مردمان بارور آید. رهبر جدید آیت الله العظمی امام سید مجتبی حسینی خامنه ای مدظله استوار و قهرمانانه پرچم هدایت را برکشید.

آنگاه غم، که نخست چون کوهی گران بر دل‌ها نشسته بود، اندک‌اندک جای خویش به امید سپرد؛ امیدی که از ژرفای اندوه سر برکشید و بر قلهٔ یقین جای گرفت. در چشم اهل بصیرت، آن سرو بلند اگرچه بر خاک افتاده بود، اما از سایه و ریشهٔ او هزاران نهال استوار روییده می‌نمود که هر یک نوید فردایی پایدار می‌داد. بوی خاک تشییع در مشام مردمان، یادآور وفاداری بوداست گرمای حضور همگان، نشانی از همدلی؛ و شیرینی عهدی تازه، در کام آنان، مژدهٔ آرامش و پیوستگی می‌داد.

پس، در آن گردش آرام روزگار، مردمان روی به پیمانی نو آوردند و دل در گرو راهی نهادند که آن را مایهٔ دوام همبستگی و اصلاح باطن می‌شمردند. آن عهد را نه تنها از سر مهر، بلکه بر بنیاد خرد و تأمل استوار می‌دیدند و باور داشتند که هرگاه محبت با تدبیر درآمیزد، دل‌ها آرام گیرد و جامعه راه اعتدال و استواری پیش گیرد.

خداحافظ سیدعلی

در آغاز جنگی سخت، آسمان هم‌چون جامه‌ای از خاکستر بر دوش داشت و مردمان در میدان خاموش گرد آمدند؛ چراغی بر سر ستونی می‌درخشید که نورش هنوز از یاد مالک گذشته خبر می‌داد. پیر دانایی گفت که اندوه اگر با خرد پیوند نیابد مرداب گردد، وگرنه به رودخانه بدل آید. جوانان و زنان هر یک شعله‌ای از آن چراغ برگرفتند تا روشنایی را در خانه و شهر پاس دارند. سپیده دمید و هر چند اندوه بود، امیدی جمعی و مسئولیتی همگانی برخاست؛ و دانا، بی‌آنکه نامی بجا نهد، با عصا رهسپار شد، که میراث رهبران، خودبسندگی مردم است. 

انا علی العهد

امروز چون پیکر مطهر پیر از آستانه بیرون آمد، آفتاب نیز سر تعظیم فرودآورد فروغ خورشید در برابر غبار اشک مردمان پایتخت رنگ باخت.

کودکان دست در دست پدران و پیرزنان زیر لب دعاخوان و دل‌ها که بی‌زبان می‌گریند.

آن پیر، بیش از آنکه در جوار ثامن الحجج بیارمد، در کردار و گفتار شاگردان خویش زنده است.

میراث خرد را مرگی نیست.

حکایتِ استمرار ولایت

در روزی که آسمان تهران غبار غم بر چهره داشت، کاروانی از مؤمنان با چشمانی اشک‌بار، وداع با رهبر شهید خویش، امام سیدعلی خامنه‌ای، می‌کردند. در آن میان، کودکی معصوم دامن مادر را گرفت و پرسید: «آیا پیر بازخواهد آمد؟» مادر با صدایی لرزان از حزن و امید پاسخ داد: «پیر در جسم بازنمی‌گردد، اما روح و راهش در سینهٔ فرزندش، سیدمجتبی، جاودان است. او چون خورشیدی است که غروب کرد تا با نور خویش، دیگری را روشن سازد.»

مادر ادامه داد که پیر، سال‌ها بر کرسی ولایت نشست و گلستان اخلاق کاشت؛ تقوا را سپر طوفان فتنه، عدالت را پایهٔ حکومت و شجاعت را شمشیر بران در برابر دشمن آموخت. اکنون، آیت‌الله‌العظمی سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای، آن شاگرد شجاع، ادامه‌دهندهٔ این راه است. میراث، نه با کاغذ، که با قلب و عمل، از استادی به شاگردی منتقل شد. در آخرین لحظات، پیر با مشت گره‌کرده، شاگرد را به حجره‌ای که بوی عطر ایمان از آن برمی‌خاست، دعوت کرد.

مادر به کودک گفت: «پیر در تو بازآمده است. او با شهادتش، خون تازه‌ای در رگ‌های امت دمید و درس وفاداری داد و شاگردش، با همان سلوک، بر جایگاه نشست و پرچم را برافراشت.» آن‌گاه از گلستان حکایتی آورد که درویشی از حکیمی پرسید استاد کجاست و حکیم گفت در دل تو، اگر شاگرد باشی. پیر در دل رهبر جدید و در سینهٔ توست؛ در مقاومت برابر دشمن، در خدمت به مستضعفان، در ترویج علم و اخلاق. ببین که جوانان با شور، پیرو این راه‌اند؛ دختران با حجاب، پسران با جهاد فرهنگی. این است معجزهٔ ولایت.

کودک، با چشمانی که درخششی از فهم در آن بود، سر تکان داد. مادر افزود که غم فراق را به امید تبدیل کن؛ پیر ما، همچون علی علیه‌السلام که پس از شهادتش، حسنین ادامه دادند، اکنون در سیدمجتبی زنده است. میراث اخلاقی او -زهد، صبر، عدالت- همچنان جاری است و تو نیز، وقتی بزرگ شوی، این زنجیره را ادامه خواهی داد.

چنین بود وداع با رهبر شهید و آغاز عصر استمرار. تاریخ خواهد نوشت که در آن روزگار فتنه، روح حکمت منتقل شد و گلستان ولایت، هرگز پژمرده نگشت. پیر بازآمده است، در راه و در رهبر جدید.

غم را کم‌کم یاد گرفتم.

نه اینکه با آن کنار آمده باشم؛ نه. فقط فهمیدم بعضی داغ‌ها قرار نیست تمام شوند. فقط شکلشان عوض می‌شود. از اشک به سکوت می‌رسند، از ضجه به بغض، از بغض به چیزی که سال‌ها در گلویت می‌ماند و پایین نمی‌رود.

مادربزرگ که رفت، خانه، عطر نان داغ و چای تازه‌دمش را از دست داد، اما زندگی راهش را پیدا کرد. بعد پدربزرگ‌ رفت. صدای موتور و کلاه و سجاده‌ای که همیشه پهن بود، دعایی که قبل از خواب می‌خواندند، همه شد خاطره. غم بود، سنگین هم بود، اما انگار خدا به دل آدم ظرفیتی داده که بتواند با بعضی داغ‌ها زندگی کند.

بعد نوبت پدربزرگ دیگر رسید. همین چند سال پیش.

آن روز فهمیدم مرگ، همیشه یک اتفاق نیست؛ گاهی یک فروریختن است. انگار ستون خانه را بردارند و سقف، دیگر هیچ‌وقت مثل قبل روی سرت نایستد. هرچه زمان گذشت، فقط یاد گرفتم نبودنش را پنهان کنم؛ نه اینکه باورش کنم.

اما غم پدر...

نه، این یکی فرق داشت.

هنوز هم وقتی می‌خواهم از او حرف بزنم، چیزی راه گلویم را می‌بندد. هنوز هم گاهی بی‌اختیار می‌خواهم گوشی را بردارم و تماس بگیرم. هنوز هم خیال می‌کنم اگر در را باز کنم، با همان لبخند همیشگی از راه می‌رسد.

غم پدر، پایین نمی‌رود ؛ در گلو می‌ماند؛ همان‌جا که بغض خانه می‌کند.

مدتی طول کشید تا بفهمم بعضی آدم‌ها، فقط عضو یک خانواده نیستند. بعضی‌ها پدر یک خانه‌اند و بعضی‌ها پدر یک ملت؛ تکیه‌گاهی که نسل‌ها زیر سایه‌اش قد کشیده‌اند، با نامش امید گرفته‌اند، در سختی‌ها به استواری‌اش دل بسته‌اند.

امروز، روز بدرقه است.

تهران، دیگر شبیه تهران هر روز نیست. خیابان‌ها فقط خیابان نیستند؛ رودخانه‌ای از آدم‌هایی هستند که آمده‌اند تا با آخرین سلام، پدر امت را بدرقه کنند. پیرمردی که با عصا آمده، مادری که کودکش را در آغوش گرفته، جوانی که پرچم در دست دارد؛ هر کدام روایت خودشان را از این وداع دارند.

بدرقه، همیشه نشانه پایان نیست. گاهی آغاز مسئولیتی بزرگ‌تر است.

آدم‌ها می‌روند، اما راه اگر حق باشد، بر زمین نمی‌ماند. پرچم اگر به دست مردان بزرگ بالا رفته باشد، با رفتن آنان بر خاک نمی‌افتد. دست‌های دیگری آن را بلند خواهند کرد؛ همان‌گونه که تاریخ بارها چنین کرده است.

شاید به همین دلیل است که اشک‌های امروز، فقط برای یک نفر نیست. اشک امروز، اشک همه داغ‌هایی است که هنوز در دل مردم زنده‌اند. هرکس با خاطره‌ای آمده است؛ یکی با عکس پدر، یکی با یاد مادر، یکی با زخمی که هنوز تازه است.

سوگ‌های شخصی، امروز به سوگی جمعی رسیده‌اند.

و من باز همان حس قدیمی را دارم؛ همان بغضی که از روز رفتن پدر در گلویم مانده است.

بعضی غم‌ها پایین نمی‌روند. با سال‌ها زندگی می‌کنند. با موها سفید می‌شوند، با آدم پیر می‌شوند و هر بار که وداعی بزرگ فرا می‌رسد، دوباره سر باز می‌کنند.

امروز تهران، فقط پیکر یک مرد را بدرقه نمی‌کند؛ خاطره دهه‌ها ایستادگی، امید، بیم، دعا و انتظار را بر دوش گرفته است. شهری که سال‌ها با نام او خاطره ساخته بود، امروز با اشک بدرقه‌اش می‌کند؛ اما تاریخ بارها نشان داده است که مردان بزرگ، پس از رفتن نیز در حافظه ملت‌ها می‌مانند. شاید راز ماندگاری، همین باشد؛ اینکه جسم می‌رود، اما عهد می‌ماند

و من هنوز باور دارم بعضی داغ‌ها قرار نیست درمان شوند؛ قرار است چراغ راه شوند.

درست مثل غم پدر که هنوز، بعد از همه این سال‌ها، پایین نرفته است.

زینب آزاد

ارسال نظرات