۱۵ تير ۱۴۰۵ - ۱۸:۱۰
کد خبر: ۸۱۹۹۸۸
سوگ‌سروده شاعران آیینی چهارمحال و بختیاری برای امام شهید؛

بیش از عزاداری به فکرِ انتقامیم

بیش از عزاداری به فکرِ انتقامیم
چهارمحال و بختیاری - شاعران آیینی استان چهارمحال و بختیاری سروده‌های جدید خود را در غم شهادت امام شهید منتشر کردند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا در چهارمحال و بختیاری، در روزهایی که قلب‌های آکنده از اندوه ملت مبعوث ایران در عزای بدرقه و تشییع پیکر مطهر امام شهید انقلاب اسلامی و خانواده ایشان داغ‌دارند و چشم‌ها اشک ماتم می‌ریزند، شاعران آیینی استان چهارمحال و بختیاری سروده‌های جدید خود را در غم شهادت امام شهید منتشر کردند.

احمد رفیعی وردنجانی
 
ما ملتِ آن سرجدایِ تشنه‌کامیم
با جانِ عاشق در مسیر آن امامیم
 
ما را به شورِ جان‌فدایی می‌شناسند
ما شیعه‌ایم و تیغ بیرون از نیامیم
 
در مرگ ما رازِ حیاتی جاودانه‌ست
با خون‌مان سِرِّ بقایِ این قیامیم
 
در پیکری دیگر مُصمم‌تر، قوی‌تر
وقتِ وداعِ سرخ، گویایِ سلامیم
 
بر دشمنان دینِ حق کابوسِ مرگیم
تا بر ستیغِ خاکریزی می‌خرامیم
 
بیگانه با خاکیم و این آرام ماندن
سیمرغِ قافِ آسمانِ نیل فامیم
 
ای خصم! کُشتی سال‌ها از لشکر عشق
عمریست داری می‌کُشی، ما ناتمامیم
 
عمری دعای ماست: ارزقنی شهادت
ما را بُکُش لب‌تشنه‌ شرب مدامیم
 
دل‌خسته از دلبستگی‌هایِ زمینیم
فکرِ میِ ساغر به ساغر، جام جامیم
 
آقایِ ما را مثلِ جدش تشنه کشتی
با سینه‌ای صدچاک خوانخواهِ امامیم
 
فریاد ماها یا لثاراتِ‌الحسین است
بیش از عزاداری به فکرِ انتقامیم
 
برخاسته ایران برای انتقامش
حاشا قیامش را عزاداری بنامیم
 
ماها و بیعت با یزید عصر؟ هرگز
دردا اگر بازیچه‌یِ این فکر خامیم
 
با هر شعار جان‌فدایان در خیابان
بر سینه‌ی صهیونیان تیغ مدامیم
 
پایان اسراییل نزدیک است، عمریست
در صیقلِ مادامِ تیغِ انتقامیم
 
آینده را هرگز نخواهد دید صهیون
دنبال پایانِ شروعی ناتمامیم
 
برچیده خواهد شد بساطِ ظلم یک روز
مشتاقِ فریادِ ظهور آن امامیم
 
مهدی طهماسبی 
 

می رسد مردی که تا معراج از خاک آمده

همنفس با خیل خوبان،همدل و پاک آمده

 

شهردلتنگ است وکشوردوست می خواند غریب

عاشقی جانباز در مقتل عطشناک آمده 

 

می رود بر شانه های شهر تا سمت خدا 

آن رها گردیده از خاک و به افلاک آمده

 

عاشقان از چارسو آیند استقبال او 

تا طنین ارجعی اینجا به پژواک آمده

 

با زبان روزه در صبح دهم شهر خدا 

گریه و غم همنفس با نور و ادراک آمده

 

آن حماسی مرد میدان خطر مرد خدا 

چون همیشه خطبه خوان وگرم و بی باک آمده

 

اشک می ریزند خوبان هر طرف از داغ او 

می رسد مردی که تا معراج از خاک آمده

 
مرتضی کریمی قهفرخی
 
با مرگ هم این زخم را مرهم نمی‌بینم!
مرهم نمی‌بینم... بمیرم هم نمی‌بینم...
 
شادی سفر کرد از دلم، وقتی سفر کردی؛
گفتم تو را دارم، عزیزم! غم نمی‌بینم!
 
از خانۀ آرامشم آسودگی پر زد؛
بعد از تو، از دنیا مصیبت کم نمی‌بینم...
 
از من خبر داری که بعد از تو در آیینه،
جز سایه‌ای از صورتی مبهم نمی‌بینم؟
 
آتش کشید آیینه‌ام را آهِ سردم، آه!
سنگین‌تر از داغ تو در عالم نمی‌بینم!
 
بی‌رگ‌تر از این شهر قبرآباد جایی نیست؛
آدم در این نسل از بنی‌آدم نمی‌بینم!
 
باید به دنبالت بیایم تا سحرگاهان؛
آن‌جا که جز بر عشق سرها خم نمی‌بینم!
 
آن‌جا که لنگ روشنی هرگز نمی‌مانم؛
خورشید را جز قطره‌ای شبنم نمی‌بینم!
 
می‌دانم آن‌جا که تویی، فهم است و «می‌دانم»
ای نورِ نور! آن‌جا «نمی‌بینم» نمی‌بینم!
 
در خاطرم تا آخرین روز خدا هستی؛
آری! تو را دارم، عزیزم! غم نمی‌بینم...
ارسال نظرات