۰۹ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۳:۳۰
کد خبر: ۷۷۵۹۲۹
به مناسبت شهادت سردار حسین خرازی

چند خاطره از شهید حسین خرازی

چند خاطره از شهید حسین خرازی
شب عروسیش بچه‌ها یه قبضه تیربار گرینوف با ۳۰۰ تیر فشنگ را کادو کردند و روی کارت نوشتند: «جنگ یادت نره» فردا صبح بود که آن‌ها را برگرداند و تحویل اسلحه‌خانه داد بعد هم به دوستاش گفت: «بیت‌المال که یادتون نرفته».

سردار حاج حسین خرازی یکی از فرماندهان نامدار و تأثیرگذار دوران دفاع مقدس بود که نقش مهمی در هدایت عملیات‌های مختلف علیه ارتش بعثی عراق داشت. او به دلیل شجاعت، تدبیر نظامی و روحیه انقلابی خود، به یکی از چهره‌های برجسته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تبدیل شد. حاج حسین خرازی در ۱ دی ۱۳۳۶ در شهر اصفهان متولد شد. او از همان دوران جوانی به مسائل دینی و اجتماعی علاقه‌مند بود و در جریان مبارزات انقلابی علیه رژیم پهلوی نیز فعالیت داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با شکل‌گیری سپاه پاسداران، به این نهاد پیوست و در تأمین امنیت داخلی و مقابله با گروه‌های ضدانقلاب در کردستان نقش مهمی ایفا کرد.

با آغاز جنگ تحمیلی در سال ۱۳۵۹، حسین خرازی به جبهه‌های نبرد شتافت و در سازماندهی نیروهای رزمنده و طراحی عملیات‌های موفق، تأثیر بسزایی داشت. او فرماندهی لشکر ۱۴ امام حسین (ع) را برعهده داشت که یکی از یگان‌های مهم و خط‌شکن در بسیاری از عملیات‌های سرنوشت‌ساز جنگ بود.

مقام معظم رهبری حضرت آیت‌‌الله العظمی خامنه‌ای درباره شهید خرازی می‌فرمایند:

«او (شهید حسین خرازی) پاداش جهاد خالصانه و مخلصانه خود را اکنون گرفته و با نوشیدن جام شهادت، سبکبال در جمع شهدا و صالحین درآمده است. زندگی و سرنوشت این شهید عزیز و هزاران نفس طیبه‌ای که در این وادی قدم زده‌اند، صفحه درخشنده‌ای از تاریخ این ملت است، ملتی که در راه اجرای احکام خدا و حاکمیت دین خدا و دفاع از مستضعفین و نبرد با مستکبرین، عزیرترین سرمایه‌های خود را نثار می کنند و جوانان سرافرازش پشت پا به همه  دلبستگی‌های مادی زده پا در میدان فداکاری نهاده و با همه توان مبارزه می‌کنند و جان بر سر این کار می گذارند. چنین ملتی بر همه  موانع فائق خواهد آمد و همه  دشمنان را به زانو در خواهد آورد.»

در ادامه به مرور برخی خاطرات جالب درباره این شهید والامقام می‌پردازیم:

 

نان خشک

با حاجی می‌شدند چهار نفر به اندازه یک نفر نان خشک داشتند. توی محاصره آن هم غنیمت بود همه گرسنه نشسته بودند کنار سنگر و نان‌ها مانده بود وسط. هرکسی به دیگری تعارف می‌کرد. گفت: «خوبه چراغ‌ها را خاموش کنی تا هر کی گرسنه‌تره نان‌ها را بخوره و خجالت هم نکشه.» یک ربع بعد چراغ‌ها روشن شد نان‌ها هنوز آن وسط بود.

 

خاکی بود

از آن بالا افتاد توی آب بود. بچه‌ها هولش داده بودند توی استخر. خودش را کشید بیرون چوب را برداشت و گذاشت دنبال بچه‌ها. همان فرمانده  قاطع جبهه‌ها حالا شده بود یکی از همین رزمنده‌ها. خیلی با نیروها صمیمی بود.

 

سرداری که یک دستش را فدا کرده بود

این اولین بار بود حاجی گله کرد که چرا دست نداره از این طرف به آن طرف می‌دوید تا کسی را پیدا کنه کمکش کنند. رفته بوند شناسایی، با حسین می‌شدند سه نفر، یه خمپاره خورد نزدیک‌شون. آن دو نفر به شدت آسیب دیدند اما حسین سالم بود . باید آن‌ها را می‌رسوند به آمبولانس.

 

کادوی شب عروسی

شب عروسیش بچه‌ها یه قبضه تیربار گرینوف با ۳۰۰ تیر فشنگ را کادو کردند و روی کارت نوشتند: «جنگ یادت نره» فردا صبح بود که آن‌ها را برگرداند و تحویل اسلحه‌خانه داد. بعد هم به دوستاش گفت: «بیت‌المال که یادتون نرفته».

 

 بغض سردار دلاور ترکید

آخرین باری که حاجی را دیده بود در بقیع بود کز کرده بود گوشه‌ای . ازش پرسید: «چی شده حاجی، گرفته‌ای؟» گفت: « دلم مونده پیش بچه‌ها.» بچه‌های لشکر را می‌گفت. گفت: «زندگی خیلی برام سخت شده خیلی از بچه‌هایی که من فرمانده‌شون بودم رفتن؛ علی قوچانی، رضا حبیب‌اللهی، مصطفی. یادته؟ دیگه طاقت ندارم ببینم بچه‌ها شهید می‌شن و من می‌مونم.» بغضش ترکید. سرش را گذاشت روی زانوهاش و گریه کرد.

 

وای حسین کشته شد

توی بلند گوی شهرک اعلام شد که حسین خرازی شهید شد. غوغایی به‌پا شد. فریاد «وای حسین کشته شد» فضای شهرک را پر کرده بود. اشک امان بچه‌ها را بریده بود. بر سر وسینه زنان به سمت مقر آمدندتابوت حسین بر سر دست‌ها بلند شد.

 

منبع: ستارگان درخشان (خاطراتی از سردار شهید حاج حسین خرازی)، حسین رضایی، نشر ستارگان درخشان، ۱۳۸۹.

ارسال نظرات