خیابان جمهوری؛ پایان هنر؛ آغاز صنعت
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، هنگامی که سینما از بند خیال رها میشود و خیابان هنر را ترک میکند، به کجا میرود؟ «خیابان جمهوری» ساختهٔ منوچهر هادی، پاسخی تلخ و روشن به این پرسش است: به سوی بازار. بازاری که در آن، هنرمند نه آفرینندهای آزاد، که کارگری ماهر است و اثر هنری نه رؤیایی اشتراکی، که کالایی سفارشی. این فیلم بیش از آنکه قصهای دربارهٔ جامعه بگوید، خود نشانهای است از بیماریای بزرگتر: زمانی که سینما از هنر بودن تهی میشود و در دامان صنعتی صرفاً درآمدزا میغَلتد، همیشه سفارشدهندگانی حاضرند تا این قدرت شگرف را نه برای بیان حقیقت، که برای تأیید روایت خود خریداری کنند.
«خیابان جمهوری» از نخستین لحظات، تکرار مکرراتی است آشنا برای بینندهای که با سینمای هادی آشنایی دارد. انگار کارگردان در گردونهای از فرمولهای پیشین خود اسیر مانده است: همان میزانسنهای تکراری، همان ریتم شکسته، همان نگاه به جامعه از پنجرهای محدود و از پیش تعیینشده. اثری که نوآوری در آن غایب است و جسارت در فرم، قربانی امنیتِ راه رفتهای شده که بارها آزموده شده است.
اما ضربهی اصلی را محتوا وارد میکند. فیلمنامهای که گویی از ترسِ نداشتن «پیام»، به انبوهی از شعارها و موضوعات روز پناه برده است؛ کشکولی رنگارنگ و بیهدف که از مسائل اجتماعی تا سیاسی را لمس میکند، بیآنکه عمقی به هیچیک ببخشد. این شعارها چون تیرهایی بیهدف از دهان شخصیتها خارج میشوند، بیآنکه از بطن رنج، آرزو یا تعارض درونی آنها زاده شده باشند. شخصیتها در این اثر، هرگز به «کاراکتر» تبدیل نمیشوند؛ در حد «تیپ»هایی کلیشهای باقی میمانند که تنها وظیفهشان حمل کردن دیالوگهای سنگین و از پیش نوشتهشده است. این گفتارها نه تنها بار دراماتیک ندارند، بلکه چون وصلههایی ناجور، با هر جمله بر پوست اثر میسایند و مخاطب را هرچه بیشتر از جهان فیلم دور میکنند.
حتی بازیِ استاندارد و قابل اتکای هادی حجازیفر که معمولاً از معدود نقاط قوت پایدار در چنین آثاری است نیز در این دریای بیشکل و شعار، قدرت نجاتبخشی خود را از دست میدهد. بازی او نیز گویی در میان این هیاهوی بیمعنا گم شده است، چون خوانندهای خوشصدا که مجبور است متنی نامفهوم را بخواند.
در نهایت، «خیابان جمهوری» تنها یک فیلم ضعیف نیست؛ بلکه نشانهای هشداردهنده است. نشانهای از مسیری که در آن هنرمند، چشم بر چشمدوزی هنر میبندد و گوش به فرمان سفارشدهنده میسپارد. این خیابان، به جمهوری هنر منتهی نمیشود، بلکه به بنبستی میرسد که در آن، صدای هنر در هیاهوی تجارت خاموش میشود و سینما، خیابان رویاهایش را گم میکند. آیا این پایان راه است، یا میتوان امیدوار بود که هنرمند، دوباره نقشهی گمشدهی هنر را در این خیابان بیابد؟
محمد حسین بنی احمدی