یادداشتهایی درباره چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر؛ ۱۴۰۴
«پروانه؛ در جستوجوی بهشت از راه جهنم!» فیلم سینمایی پروانه
فیلم «پروانه» ساخته محمد برزوییپور، با وجود حضور در جشنواره فیلم فجر، اثری دانسته شده که نهتنها نسبتی با انقلاب اسلامی ندارد، بلکه در روایت، محتوا و سبک زندگی بازنماییشده نیز فاصلهای آشکار با فرهنگ ایرانی ـ اسلامی دارد و با تمرکز بر روابط نامشروع، عادیسازی مصرف سیگار و مشروب و ضعفهای جدی در روایت و اجرا، تصویری مسئلهدار از سینمای موسوم به اجتماعی ارائه میدهد.
به گزارش سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، فیلم حول روابط بین چهار شخصیت میگذرد «پروانه» و «پدرام» و «آرمان»، در دانشگاه با هم آشنا میشوند، تیم میشوند، شرکت میزنند و بعد هم در پروژه «بهشت»، «کریمی» به جمع آنها اضافه میشود، فردی مشکوک با پروندههای باز اقتصادی که برای گرفتن مجوز زمین «بهشت» به او نیاز دارند.
کارگرانِ فیلماولیِ «پروانه»، محمد برزوییپور، ظاهراً نه آنقدر جنَم و جگر داشته که بخواهد جشنواره را ببوسد و بگذارد کنار و نیاید، نه آنقدر اعتقاد و باور به فجر و انقلاب و اسلام و انقلاب اسلامی که بخواهد در این پارادایم فیلمی تولید کند... ناچار است فعلاً که دنبهای ندارد، هم از آخور خورَد و هم از توبره، تا بعدتر که پروارتر شد، بتواند محکمتر لگد بزند!
چنانکه برای توجیه حضورش در جشنواره، ناچار است «با اشاره به شرایط خاص جشنواره فیلم فجر امسال با توجه به ناآرامیهای دیماه» احتمالاً با کمی خجالت از تروریستها و اغتشاشگران توضیح دهد: «ناراحتیم مثل همه. دوست داشتم در شرایط مناسبتری فیلمم را ارائه دهم، اما من یک فیلماولی هستم و اولین جایی که میتوانم فیلمم را نشان دهم و خودم را بهعنوان فیلمساز معرفی کنم، اینجاست. باید کارم را به اهالی سینما و منتقدان ارائه دهم.»
«پروانه» فیلمی است که هیچ نسبتی با انقلاب اسلامی که هیچ با ایران و فرهنگ ایرانی هم ندارد!
فیلمساز نوپا هرکجا توانسته سرپا کارش را کرده و رفته...
#آناهیتا_درگاهی که نقش «پروانه» را بازی میکند، در اولین صحنه حضورش تقریباً چیزی بر سر ندارد، موهای چتری که از روبهرو کاملاً هویداست، با یک روسری توری و جلوتر هم تنها با کلاه هودی و... احتمالاً با مالهٔ کلاهگیس، مسأله نرمالایز خواهد شد...
نمیدانم سر کدام کلاس فیلمسازی، کدام بیهنرِ بیبُتهای برای دانشجوی بدبخت، جا میاندازد که سیگار نماد روشنفکری است و او هم برای تکمیل این ژست پوسیده در فیلمهایش، متهوّرانه و متهوّعانه، صحنهها را مملو از دود این لعنتی میکند! سیگارکشیدنهای مکرری که از ابتدای فیلم، بهجا و نابهجا، مرد و زن، دودش را در حلقت میکنند... خوب و بد هم ندارد، حتی بازپرس یا رییس آسایشگاه یا دکتر...
حتی اگر شرکتهای سیگارسازی هزینه فیلم را تأمین کرده بودند، این کموکیف تهوعآور سیگارکشیدن شخصیتها، ضدتبلیغ بود تا تبلیغ!
اضافه کنید به این، صحنههای متعدد سرو مشروب در مهمانیها و جلسات و...
کل فیلم، درگیر ارتباطات نامشروع است، اگرچه حاصل ذهن روانپریش و نتیجه روح بیمار و شکاک «پدرام» باشد...
ارتباطات «پروانه» با «کریمی»، «پروانه» با «آرمان»، «پروانه» با «پدرام»! این ارتباطات با چاشنی سیگار و عرق، روایتی عادی از زندگی جاری جماعت بیهنری است که اگر تو فیلم نسازی، او میسازد!
تا انسان انقلاب اسلامی، تربیت نشود، تا سینماگر انقلاب اسلامی، تربیت نشود، سینمای انقلاب اسلامی هم خلق نخواهد شد، اگرچه سالها از فجر انقلاب بگذرد...
تمام فیلم در رفتوبرگشت بین زمان حال و گذشته میگذرد، از اتاق بازپرسی تا تخت درمانگاه تا راهروها و زیرزمین و رختشویخانه و تلفنخانه و کارگاه نجاری به شرکت و پارتی و ویلا و «بهشت»...؛ رفتوبرگشتهای ناشیانه و ضعیف...؛ گاه آنقدر کوتاه و بیمزه که به زحمت رفتوبرگشتش نمیارزد!
در یکی از همین رفتوبرگشتها، در صحنه گفتوگوی #برقنورد و «پدرام»، حرکتهای دوربین آنقدر آزاردهنده و ناشیانه است که اعصاب تماشاگر را سوهان میکشد...
فارغ از بازی هومن برقنورد و مهدی پاکدل که خیلی هم جای مانور ندارند، بازی فوقالعاده ضعیف بازیگر نقش «کریمی»، آنقدر تو ذوق میزد که گمان میکردی سرمایه فیلم را تأمین کرده یا از کارگردان و تهیهکننده، آتو داشته!
ارسال نظرات