یادداشت؛
تقاطع نهایی؛ یا بنبستِ روایت؟
فیلم «تقاطع نهایی» با وجود تلاش برای پرداخت به موضوعی جسورانه، درگیر ضعفهای جدی روایی و شخصیتپردازی تکبعدی است که باعث کاهش تاثیرگذاری و تبدیل اثر به تجربهای نزدیک به تلهفیلم میشود.
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، در گسترهٔ پهناور سینما و تلویزیون، مرزی نامرئی اما پراهمیت وجود دارد؛ مرزی میان اثری سینمایی با جسارت، عمق و جهانبینی گسترده، و اثری تلویزیونی با محدودیتهای ساختاری، زمانی و روایی. «تقاطع نهایی» متأسفانه در نگاه نخست، خود را در سمتِ دوم این مرز قرار میدهد. گویی این اثر، بیش از آنکه نفس یک فیلم سینمایی را در سینه داشته باشد، به یک «تلهفیلم» بلندپروازانه و ناهمگون بدل شده است؛ طرحی که جسارتِ حضور بر پردهٔ بزرگ را دارد، اما از غنای دراماتیک و انسجام روایی لازم برای چنین حضوری بیبهره است.
نخستین گره مشکل، در هستهٔ روایت و فرامتن اثر نهفته است. فیلمنامهای که گویا پیش از هر چیز، قصد موعظهای تلخ و فراگیر دارد: همگان گناهکارند. این نگاهی است که اگر با ظرافت و در بستر واقعگرایی اجتماعی ارائه شود، میتواند به اثری قدرتمند بدل گردد. اما در «تقاطع نهایی»، این نگاه به شکلی سیاهنمایانه و فاقد پیچیدگی تحقق یافته است. شخصیتها— به ویژه شخصیتهای زن— نه به عنوان انسانهایی با انگیزهها، تناقضات و زمینههای خاص خود، بلکه به مثابهٔ نمونههای سادهشدهٔ «خطاکاری» و «گناه» تصویر میشوند. این نگاه تکبعدی و فاقد همدلی، نه تنها مخاطب را از درگیر شدن عاطفی بازمیدارد، بلکه پیام اصلی اثر را نیز به شعارهایی خشک و ضداجتماعی تقلیل میدهد.
این ضعف در لایهٔ بعدی— یعنی انسجام روایی— با شدت بیشتری خودنمایی میکند. حفرههای متعدد در پیرنگ داستان، همچون ترکهایی بر دیوار باورپذیری اثر ظاهر میشوند. این ترکها آنقدر بزرگ و تعیینکننده هستند که حتی نقطهٔ اوج و «غافلگیری» پایانی فیلم را نیز زیر سؤال میبرند. در یک اثر موفق، شوکِ فرجامین باید چون میوهای رسیده از شاخهٔ تمامی ماجراهای پیشین به دست آید؛ نتیجهٔ منطقیِ بذرهایی که از پیش کاشته شدهاند. اما در اینجا، این غافلگیری بیریشه و ناگهانی، بیش از آنکه مخاطب را به تحسین وادارد، او را با پرسشی معترضانه روبرو میکند: «این از کجا آمد؟». در نتیجه، لذتِ کشف به حسِ سرخوردگی و مشاهدهٔ «وصلهای ناجور» تبدیل میشود.
محدودیتهای روایی، به شکل محسوسی بر کارگردانی و فضاسازی اثر نیز سایه افکنده است. لوکیشن محدود و نبود پتانسیلهای بصری در متن، کارگردان را به سمتی سوق داده است که برای پُر کردن خلاهای دراماتیک و حفظ تنش، به کلوزآپهای پیاپی و گفتوگومحوریِ بیش از حد متوسل شود— تکنیکی که بیش از آنکه سینماتیک باشد، یادآور سبک و سیاق تولیدات تلویزیونی است. فیلم از ایجاد فضایی فراخ، چندلایه و تصویری که بتواند در سکوت خود نیز حرفی برای گفتن داشته باشد، بازمیماند.
در نهایت، «تقاطع نهایی» در جایگاه نمادی از جریان نگرانکنندهای قرار میگیرد که این سالها گاه در سینمای ایران— و به ویژه در گردونهٔ جشنوارهٔ فیلم فجر— قابل مشاهده است: تولید آثاری که بیشتر شبیه تمرین یا آزمونوخطایی برای فیلمسازان هستند تا یک بیانیهٔ هنری کامل و پخته. این آثار، بیآنکه پیش از ورود به سالنهای بزرگ سینما، مرحلهٔ بلوغ و صیقل نهایی خود را در ذهن نویسنده و کارگردان طی کرده باشند، به مخاطب عرضه میشوند. «تقاطع نهایی» نیز چنین سرنوشتی دارد: ایدهای که در تقاطع جسارت و بیتجربگی قرار گرفته، اما نهایتاً به سوی بنبستِ روایت و نارضایتی مخاطب منحرف شده است. گویا فیلمساز در این تقاطع، مسیر نادرست را برگزیده است— مسیری که نه به اوج سینمای ایران، که به حاشیهای قابل پیشبینی ختم میشود.
محمد حسین بنی احمدی
ارسال نظرات