رقص باد؛ ناتوانی از درگیر کردن بادها
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، سینمای تأملبرانگیز، آن که ریتم کند را نه ضعف که برگزینۀ آگاهانه میداند، به شرطی موفق است که این کندی، از دل روایت و شخصیتها برآید و مخاطب را به اعماق درونی آنها بکشاند. متأسفانه «رقص باد» به کارگردانی سیدجواد هاشمی، در این مسیر دشوار زمین میخورد. این اثر، با ریتمی بسیار کشدار (Prolonged) و خیزشهای دراماتیک (Dramatic Peaks) اندک، از همراه ساختن تماشاگر بازمیماند. فیلم حتی در بازنمایی تنهایی که میتوانست محور اصلی ارتباط عاطفی باشد نیز ناتوان است. تنهایی قهرمان، هرگز به مسئلهای حیاتی و قابل لمس برای بیننده تبدیل نمیشود. انگار فیلمساز از پشت شیشهای ضخیم به شخصیت مینگرد و ما نیز، پشت شیشهای دیگر.
سوژه فیلم که برشی از زندگی و تنهایی یک فرد در بستر رویدادهای بزرگ تاریخی است ذاتاً جذاب است. اما این جذابیت بالقوه در قالب یک فیلم بلند به فرسایش میگراید. شاید اگر در قالب یک فیلم کوتاه (Short Film) با ساختاری فشرده و مینیمال اجرا میشد، میتوانست تأثیرگذار و موجز باشد. اما در این گسترهی زمانی، پیرنگ (Plot) ظرفیت کشش لازم را ندارد و کشمکش (Conflict) درونی و بیرونی شخصیت، آنقدر کمرنگ و پراکنده است که مخاطب را به خوابآلودگی و بیتوجهی میکشاند.
حتی تصاویر زیبا (Aesthetic Cinematography) و بازی قابل احترام بازیگرانی چون علیرضا شجاعنوری نیز نمیتوانند این خلأ عمیق روایی را پر کنند. این بازیها، در غیاب کنش معنادار (Meaningful Action) و دیالوگهای ضروری (Essential Dialogue)، در فضایی خنثی رها میشوند. ریتم (Pacing) کند فیلم، که ریشه در فیلمنامهای ریلگذاریشده (A Script Laid on Rails) دارد و فاقد انعطاف و اوجهای لازم است، کارگردان را نیز در تنگنا قرار داده است. هاشمی، به عنوان کارگردان، در دام بیریتمی مطلق افتاده و نمیتواند بر خلاف جریان این فیلمنامه، ضربان تازهای به اثر ببخشد.
این اثر را شاید بتوان در بهترین حالت، در زمرهی سینمای تجربی (Experimental Cinema) یا متأثر از سنت سینمای شاعرانهی اروپای شرقی دستهبندی کرد. اما تفاوت بنیادین در اینجاست که در آن آثار، کندی و تأمل، در خدمت حضورپروری (Making Presence) است: شخصیت، زمان و مکان، با تمام سنگینی و معنای خود، بر پرده تننش (Resonate) میکنند. در «رقص باد»، این حضور هرگز خلق نمیشود. موقعیت تاریخی جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل، که میتوانست به عنوان پسزمینهای هولناک و تعیینکننده عمل کند، به موضوعی کاملاً حاشیهای و قابل حذف بدل شده است. هیچ حس تهدید، اضطرار یا حتی فضای جنگی قابل لمسی در فیلم وجود ندارد. حتی پرداخت به حادثهی حمله به هواپیمای مسافربری ایرانی نیز که نقطهای بالقوه برای اوجگیری احساسی است— آنچنان سطحی، گزارشی و فاقد زمینهچینی عاطفی (Emotional Setup) است که هیچ موجی در مخاطب برنمیانگیزد.
در نهایت، «رقص باد» به رقصی با اشباح میماند. اشباح ایدههایی بزرگ جنگ، تنهایی، خیانت تاریخی که هرگز جسم و خون سینمایی به خود نمیگیرند. این فیلم، نمونهای است از آنکه زیباییهای تصویری و بازیگری محترم، بدون استخوانبندی روایی (Narrative Skeleton) محکم، ضرباهنگ (Cadence) حسابشده و حس مکان (Sense of Place) و زمان (Sense of Time) مشخص، نمیتوانند فیلم را زنده نگه دارند. بادها در این رقص، بیجهت میوزند، بیآنکه برگ درختی را به حرکت درآورند یا شعری را در گوش تاریخ زمزمه کنند.
محمد حسین بنی احمدی